![]() |
![]() |
|
|
ی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم ، نمی خوام گناه بی عشقی بی افته گردنم
دورم از تو اما با تو لحظه ها رو زنده هستم بازم از تو پرم از تو واسه تو رویای خستم خوب دیروز با تو هر روز از تو با خدا می خونم تو خیالت توی حالت باز توی کما می مونم دورم از تو اما با تو لحظه ها رو زنده هستم تا وقتی کنارمی م می مونم تا وقتی بهارمی می تونم دیگه طاقت دوریت رو ندارم دیگه نمی تونم دیگه نمی تونم غربت این لحظه خستم راه خنده هامو بستم کمر گیتار عشق رو زیر بار غم شکسته شب یلدام ساکت و سرد حسرت شب خالی از درد تا که دق نکرده رویام تو رو جون لحظه برگرد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 17:37 توسط |
|
|
عشق روي لب هاي همست
اما عشق منو و تو يك حكايت ديگست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 13:44 توسط |
|
|
در دادگاه دلم قسمم قلبم بود .... وکیلم دلم ..... و حضار جمعی از عاشقان و دل سوختگان قاضی نامم
را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و محکوم شدم به مرگ و تنهایی . پای چوبیه دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و من فقط گفتم به او بگویید دوستش دارم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 18:42 توسط |
|
|
کشت ما را غم بی هم نفسی تا که رفتیم همه یار شدند تا که مردیم همه بیدار شدند قدر آئینه بدانید
که هست نه در آن لحظه که افتاد و شکست ........................ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 18:42 توسط |
|
|
کشت ما را غم بی هم نفسی تا که رفتیم همه یار شدند تا که مردیم همه بیدار شدند قدر آئینه بدانید
که هست نه در آن لحظه که افتاد و شکست ........................ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 18:42 توسط |
|
|
غم اومده خونه ی من.......................
غم اومده خونه ی من انگشتو بر در می زنه مهمون نا خونده ی من هر شب به من سر می زنه این غمه که در میزنه دلم براش پر میزنه مهمون نا خونده ی من هر شب به من سر میزنه زندگی زندون منه بعد از خدا گواه من چشمون گریون منه ای غم بیا ای غم بیا خوش اومدی خونه ی من بیا که تا آروم بشه این دل دیونه ی من ...... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 18:39 توسط |
|
|
با یاد تو...........................
با یاد تو جان کندن من با تن تبدار قشنگ است بر شانه ام آن لحظه که غم میشود آوار قشنگ است یخ بسته از اندوه تو دست و دل این خسته وگر نه بر حال دل بی کس من گریه ی این تار قشنگ است حالا که رد پای تو در وادی بیداری من نیست بر سرخی لبهای تظاهر گرت افکار قشنگ است کفر است اگر بشکنم از بحر لبت روزه ی خود را با قند لبان تو اگر وا کنم افطار قشنگ است در اتش هجران تو جان کندن این زن چه زیباست مثل جسد بی کس محصور به دار ... قشنگ است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 18:38 توسط |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 18:2 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
|
RSS
|